تبليغاتX
پرواز


پرواز

با سلام به دوستایه عزیزم

اول یه معذرت خواهی از دوستایی که تو لینکدونیم بودن بکنم که به خاطر یه مشکلی تمام  وب های تو لینکدونیم پاک شدند ازتون عذر میخوام در اسرع وقت درستش میکنم...

و اما اینکه تصمیم داشتم تا 30 دی آپ نشم دیدم نمیشه...دیگه الان دارم تو این وقت باقی مونده مرور میکنم و نمونه سوال حل میکنم ....احساس میکنم یه نموره بهتر از قبل شدم....

بالاخره شهر ما هم متوجه ارزش المپیاد شد(البته با تاخیر فراوان)و تصمیم گرفت که کلاس المپیاد برگزار کنه ولی به خاطر بی اطلاع بودن بچه ها از ارزش های المپیادی کلاس فعلن برگزار نمیشه ....چون که همه ی دوستان گفتن که ما نمیتونیم از امتحانات ترم درس های مدرسمون بزنیم ...داشتم دیوونه میشدم ولی اشکالی نداره حداقل مطمئن شدم که اگه به امید خدا مرحله ی اول رو قبول شدم کلاس برگزار میکنن...

دوستان از همهتون میخوام تو این ایام محرم دعاهاتون رو از ما دریغ نکنین ....من هم واسه همتون دعا میکن که زندگی خوب و خوش و سلامت پیشه خانودها تون داشته باشین .

دیگه این دفعه جدی جدی نمیخوام تا 30د ی آپ کنم (تصمیم فریباD:)

در پناه حق باشین.

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 21:3 توسط فریبا بدرزاده| |

سلام به همه ی دوستان

30 دی ماه امتحان المپیاد (مرحله ی یک ) قراره برگزار بشه و به احتمال خیلی زیاد دیگه آپ نشم...

واسم دعا کنین ...دعا...خیلی احتیاج دارم.

ان شا الله که تو آپ بعدیم با خبر های خوش بیام(بیاین).

فعلن بای دوستایه عزیزم.

در پناه حق

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 17:50 توسط فریبا بدرزاده| |

سلام دوستایه خوبم ...امروز گفتم یه تحولی تو وبم ایجاد کنم و مطالبی توش بذارم که بیشتر به دردتون بخوره....بخونین و نظرتون رو در مورد این پستم حتمن حتمن بنویسین...ممنون میشم(:

چگونه به اهدافمان برسیم؟

1.باید انسانی اجتماعی باشیم...مواظب زبانمان و صحبت کردنمون باشیم و دل کسی رو نشکونیم.

2.دو روزمون پشت سر هم شبیه هم نباشه....هر قدم اشتباهی که برمیداریم رو به عنوان قدمی به سمت جلو بدونیم و از آن درس بگیریم.

3.با دیگران نباید رقابت کنیم بلکه باید با خودمان رقابت کنیم(چرا که قوی ترین موجود خودمونیم)

4.باید به فکر سلامتی خودمون باشیم .

5.وقتی که صبح از خواب بلند شدین به هیچ وجه دوباره نخوابین و با خونوادتون  صبحانه بخورین.

6.هر روز چند دقیقه به هدفتون و اون کاری که میخواین انجام بدین فکر کنین(به هدفتون فکر کنین و احساس کنید که بهش رسیدین و ازش لذت ببرین....باید اون خوشحالی رو احساس کنین)

7.اگر به دین اعتفاد دارین(هر دینی) تا اونجایی که میتونین از دستوراتش پیروی کنین و از چیز هایی که شما رو منع کرده فرار کنید در غیر این صورت در دل شما یک عقده ایجاد میشود که باعث ایجاد عذاب وجدان در آینده خواهد شد.

8.با دوستانتون در مورد مشکلاتتون تا اونجایی که میتونین صحبت نکنین ولی به مشکلات اونها گوش بدین و سعی کنین که تو حل اون مشکل کمکش کنین و اگر کاری از دستتون بر نمیاد با یک لبخند  بهش بفهمونید که پیششین.

9.با خونوادتون  بیشتر وقت بگذرونین و سعی کنین که مشکلاتشون رو حل کنین.

10.دنیا رو دوست داشته باشین از لذت ببرین ولی سعی کنید که آخرت رو هم فراموش نکنید.

    زندگی کردن رو دوست داشته باشین ولی مرگ رو فراموش نکنید.

    مخلوفات رو دوست داشته باشین ولی خالق رو فراموش نکنید.

    قصر و کاخ رو دوست داشته باشین ولی قبر رو فراموش نکنید.

11.در هفته یک روز رو فقط به خودتون اختصاص بدین.                                                                          12.مهمترین و سخت ترین و پر دردسر ترین کاری رو که در طول روز باید انجام بدی رو همون اول(یعنی در اولین فرصت)انجامش بده.

امیدوارم که این چیزایی که نوشتم به دردتون بخوره بماند که خودم هم بعضی چیز هاش رو اصلن رعایت نمیکنم....راستی نظر یادتون نره ه ه ه ه ه ه


نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 18:47 توسط فریبا بدرزاده| |

/* /*]]>*/ سلام اولن عید سعید قربان رو به همه ی دوستان عزیز تبریک میگم. امیدوارم که کنار خانوادتون  حالشو ببرین. دومن اینکه امروز میخوام  تجربه ها و اطلاعاتی که طی این دو ماه اخیر واسم مثله جهنم بود رو بگم. همون طور که میدو.نین(یا شاید هم تا حالا به وبم سر نزده بودین و نمی دونین)پدر من گرفتار کانسر ریه شده و در حال حاضر داره با این بیماری دست و پنجه نرم میکنه . متاسفانه یک خصوصیتی که کانسر ریه داره خودش رو خیلی دیر مشخص میکنه و اگه پدر من اون روز سرما نمی خورد شاید حالا حالا متوجه نمیشدیم گرچه زیاد هم زود متوجه نشدیم (در مرحله ی 3 متوجه شدیم) . به هر حال اینکه وقتی بابام رو بردیم دکتر به ما گفت که مشکوک شده و گفت که پدرتون رو به بیمارستان مسیح دانشوری تهران ببرید. ما هم همون شب شال و کلاه کردیم و عازم تهران شدیم ....متاسفانه برایه ویزیت در بیمارستان مسیح دانشوری بایستی حدود یکی دو ماه قبل نوبت میگرفتیم ...نمیدونستیم چی کار کنیم ...حال بابام اصلن خوب نبود که بالاخره گفتن که هر روز ساعت 5:30 صبح با وقت آزاد نوبت میدن . .....دکتر حیدر نژاد (دکتر بابام) بعد از چند تا آزمایش و سیتی اسکن تشخیص کانسر رو بابام گذاشت ما که با شنیدن این خبر عصیان کرده بودیم نمیخواستیم قبول کنیم و مدت دو هفته کاملن دپرس و از دنیا بریده شده بودیم ولی بعدن خودمون رو جمع و جور کردیم و شروع به روحیه دادن به خودمون و بابام کردیم که خیلی حائز اهمیته.......الان هم بابام دو جلسه شیمی درمانی کرده و موهاش و سبیلش همه ریخته.....علاوه بر این یکی دو روز اول بعد از شیمی درمانی حالت تهوع شدید داره....ولی بعدن بهتر میشه...... اوایل خیلی ناراحت میشدم ولی حرفایه دکتر آنکلوژیه بابام(دکتر کیان خداداد) تسکین بخش بود....چون که قربونش برم خیلی رکه ....به مریضی که احتما بده شیمی درمانی  90 درصد ممکنه جواب بده و 10  درصد جواب نده میگه"ورش دارین ببرین زجرش ندین" ....ولی به بابام گفته بود که اگه روحیه داشته باشی 100 در صد جواب میده.......(ولی به نظر من همه چی به خود آدم و روحیه  برمیگرده حتی اگه بدترین و صعب العلاجترین مریضی رو داشته باشه) به هر حال یک توصیه ای که براتون دارم اینه که اگه کوچیکترین چیزه آنرمالی دیدین تو سلامتیتون حتمن حتمن حتمن برین دکتر ....پشت گوش نندازین چون همه چی از چیزایه کوچیک شروع میشه. ماله بابام هم با نفس تنگی هایه خفیف شروع شد و رفته رفته زیاد شد و شد اینی که هست ....... ببخشین اگه سرتون رو درد آوردم ولی اینا چیزایی بود که میخواستم بهتون بگم.....اگه خوب بود که چه بهتر اگه هم که خوب نبود به بزرگی خودتون ببخشین. در پناه حق و در کنار خانوادتون صحیح و سالم باشین ...
نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 19:9 توسط فریبا بدرزاده| |

سلامی دوباره به همه

بابا جونم اومده و خیلی خوشحالم .یکی دو روزه اول بعد از شیمی درمانی بهش نمیسازه ولی بعدش بهتر میشه  ....ازتون خاهش میکنم برای شفای همه ی مریضا دعا کنین واسه بابایه منم دعا کنین ....

.

.

.

خداییش دیگه نمیتونم هم به درسایه مدرسه ام برسم و هم به المپیاد....کم میارم. مجبور میشم از درسایه مدرسه ام بزنم ....مثلن من فردا امتحان دین و زندگی و ادبیات و آمار دارم ولی نصف روزم به خوندن زیست گذشت بعد از اون هم شروع کردم به خوندن ادبیات و هنوز هم که هنوزه نتونستم تمومش کنم...میدونین مشکله من چیه؟ مشکله من اینه که تو یه شهر کوچیک زندگی میکنم و مدرسه ی عادی میرم و المپیاد واسه همه یه چیز ناممکن به حساب میاد ....حتی وقتی به یه کی از معلمام میگم که دارم واسه المپیاد میخونم یه پوزخند میزنه و میگه "اینا رو ولش کن بابا تو که قبول نمیشی .....بچسب به کنکور"...ولی در هر حال این تصمیمیه که من گرفتم و  دیگه واسم مهم نیست که مردم چی میگناین  راهیه که اومدم رو باید ادامه بدم حتی اگه خدایی نکرده خدایی نکرده قبول نشم ...........ولی خداییش خانواده ام بهم خیلی قوت قلب میدن و نمیذارن دلسرد بشم . البته دوستای عزیزی که تو المپیاد ها ی سال هی قبل موفق بودن هم منون خیلی کمک کردن(خانم آناهیتا مهرپور و آقا ی رضا نصیر پور) واقعن ازشون ممنونم

هر چی به امتحان نزدیک میشم احساس نیکنم که خیلی اطلاعاتم کمه و استرس میگیرم ...احساس میکنم که هیچی بلد نیستم .....دعام کنین ...خواهش میکنم خیلی احتیاج دارم ....دعا....دعا....دعا

در پناه حق

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 22:31 توسط فریبا بدرزاده| |

سلام امروز نمیخوام زیاد حرف بزنم فقط ازتون میخوام نظرتون رو در مورد آهنگ جدید وب  بگین .....ممنون میشم(:
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 16:28 توسط فریبا بدرزاده| |

بعد از مدت ها آپ نکردن سلام

نمیدونم شما تا چه حد به عرفانیت و دین و مذهب ایمان دارین ولی من این چند روزی خیلی اعتقاد پیدا کردم...میدونین چرا؟؟؟چون که بعضی چیزارو واقعن درک کردم ...حدود دو روزه که بابام تحت فرادرمانیه و خوشبختانه داره جواب میده و این فرادرمانی منشا عرفانی و مذهبی دارد .....یک خانمی هر روز در ساعاتی خاص بابام رو فرادرمانی میکنه .بابام که حتی قبل از فرا درمانی نمیتونست به راحتی تا 4 الی 5 متر راه بره دیروز تونست پله های یک ساختمون هفت طبقه رو تنها پشت سر بگذرونه....البته گاهی اوقات کمی خسته و بی حال میشه ولی در کل میگه احساس میکنم یک نیرویی به بدنم وارد شده....

شخصی در بیمارستان شهر ما بستری بود که به خاطر اینکه تصادف کرده بود تو کما بود یکی از اشخاصی که فرادرمانی میکرد با لمس دست های او و اتصال وی به حلقه ی شعور  خلقت به او سلامتی را برگرداند....میدونم که خیلی از شما ها بنا دبه دلایلی اعقادات مذهبی خود را از دست داده اید ولی باور کنین که برای اینکه زندگی کرد و احساس آرامش به دست آورد مجبوریم یک اسطوره داشته باشیم که همیشه به آن پناه ببریم ...و باور کنین که آن اسطوره همان خداست...فکر میکنین برای چی پیامبران ما میتوانستند مرده را زنده کنند ؟چون به حلقه ی شعور خلقت متصل بودند آنها به یک منبع انرژی (عالم هستی و خدا) متصل میشدند و آن را به افراد منتقل میکردند یعنی پیامبران ما در حقیقت همان واسطه بودند بین ما و خدا....




دوستای عزیزم اگه شما هم از فرا درمانی و انرژی مثبت و... اطلاعاتی  یا خاطره ای دارین حتمن بنویسین...منتظرتونممممممممممممممممم

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 19:9 توسط فریبا بدرزاده| |

سلام به همه ی دوستان...

این چند روزی به دلیل آنفولانزای حیوانی و انسانی و....مدرسه مون سه چهار روزی تعطیل بود و این واسه من یه فرصتی بود تا با بابام یه کم وقت بیشتری بگذرونم هر چند الان رفته ختم بابابزرگم و الان اینجا نیست ولی ایرادی نداره چون هفت هشت روز دیگه دوباره میاد خونه...باورتون میشه من دیگه احساس نگرانی نسبت به مریضیه بابام ندارم...احساس میکنم که هیچیش نیست ....و مطمئنم که هیچیش نخواهد بود...

امروز طبق معمول وقت کم آوردم و مجبورم کله ی صبح پا شم تا ادامه ی درسامو بخونم .چون من از اون موقعی که میام خونه تا ساعت 6 یا 7 واسه المپیاد میخونم و ما بقیه وقتم رو درسایه مدرسه ام رو آماده میکنم و چون نمیتونم تموم کنم مجبور میشم صبح زود پا شم ....چون زیاد اهل ریسک نیستم واسه همین نهایت سعی خودم رو میکنم تا هم بتونم واسه المپیاد بخونم و هم واسه درسای مدرسه....

بگذریم ...

به نظر من آدم باید تو هر موقعیت و هر رده ی سنی و هر جا  که هست نهایت استفاده رو از اون بکنه...چون آدما یه ویژگی که دارن اینه که هر موقع از یک شرایطی میان بیرون دوست دارن برگردن به اون شرایط قبلیشون....حتمن خیلیهاتون اینو میدونین که آدم وقتی بچه است دوست دارن بزرگ شن و وقتی بزرگ میشن حسرت بچه بودن رو میخورن....من نمیخوام این جوری باشم ...اگه الان به من بگن حاضری به عقب برگردی ؟میگم من حاضر نیستم حتی یه دقیقه به عقب برگردم....چون من الان باید اینجا, با این شرایط با این سن ...نمیدونم ...شاید دارم حرفای بی منطقی میزنم ولی به نظره من آدم وقتی قدر شرایطی رو که داره رو بدونه و حاضر نباشه اون رو با موقعیت هیچ کس حتی با گذشته ی خودش عوض کنه همیشه آرامش داره و از ته دلش شاده..

خوب دیگه مثله اینکه زیادی حرفیدم.......فعلن خدافظ

این گل ها هم تقدیم به شما دو.ستایه عزیزم



نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:24 توسط فریبا بدرزاده| |

زندگی یعنی چی؟؟؟؟..یعنی یه امتحان.....امتحانی سخت ...خدایا کمک کن ...کمکم کن از پسش بر بیام.

امروز بابم اومد خونه ...بعد از یک ماه.دلم واسش شده بود قده نخود...موهاشو تراشیده بود روش هم یه کلاه....

از اون روزی که فهمیدیم بابامم مریضه زندگی واسمون سخت شده...خیلی هم سخت ...از همه بیشتر واسه بابابزرگم......هر روز زنگ میزنه میگه"چطوری پسر ...تو رو خدا بیا پیشم"و با توجه به اینکه بابم تازه شیمی درمانی شده و از لحاظ جسمی خیلی ضعیفه نمیتونه بره...بیچاره بابابزرگم میگه"پسر اگه نیای من میام ولی قبل از دیدنت تو راه میمیرم"...

حدود نیم ساعت پیش تلفن خونه زنگ خورد....الو...بله....بابابزرگ دق کرد مرد....دنیا رو سرم خراب شده...نمیدونین الان هم که دارم این مطلبو مینویسم چه قدر به هم ریختم....بابام هنوز نمیدونه .قراره بهش نگیم.چون خیلی ضعیف شده ...نمیتونه تحمل کنه.......وای خدا....التماست میکنم ما رو کمک کن از این امتحان سخت بیایم بیرون....

نمیدونم تا چه حد میتونین درکم کنین ولی واقعن تو بد شرایطی هستم ....واقعن ....زندگی واسم خیلی بی ارزش شده ....میگم همش همین بود....دیگه دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم ولی از یه طرف هم میدونم که باید به بابام روحیه بدم....دوستان خواهش میکنم دعا کنین ....فقط دعا .....خیلی احتیاج داریم

در پناه حق

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:24 توسط فریبا بدرزاده| |

سلامی گرم به همه ی دوستان

امروز خوشحالم ولی ناراحت هم هستم...از یه طرف مامان و بابام که یه ماه ندیدمشون امروز میان خونه...و من از این لحاظ خوشحالم ...و ناراحت هستم واسه اینکه امروز نرفتم مدرسه چون که خونه رو باید حسابی میتکوندیم و گرد گیری میکردیم و خواهرم دست تنها بود و من به ناچار مجبور شدم بمونم خونه....و از این لحاظ خیلی ناراحتم و اعصابم خورده....از یه طرف هم المپیاد داره نزدیک میشه و من احساس میکنم که هیچی بلد نیستم ...

خلاصه اینکه در کل حال و روز خوشی ندارم این چند روزه...راستی بابام موهاش رو هم تراشیده...خیلی دوست دارم ببینم چه شکلی شده ...خوب اثرات شیمی درمانیه دیگه... (انشالله که همه ی مریضا خوب شن  با بابای من)

اگه بابام اینا امروز هم نمیومدند دیگه دق میکردم(با توجه به شرایط روحیم میگم)

بابا همش میگه "فریبا المپیاد قبولی دیگه"و من هم همونطور که گفتم احساس میکنم هیچی بلد نیستم و اعتماد به نفسم اومده پایین...خواهش میکنم دعا کنین قبول شم اگه روزی هم مشکلی واسه شما هم پیش اومد به من بگین تا حد اقل واستون دعا کنم....

عذاب وجدان دارم...ناراحتم ....دعا کنین المپیاد قبول شم...خواهش میکنم...در پناه حق باشین همتون

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:43 توسط فریبا بدرزاده| |


Design By : Night Skin